تبليغاتX
غریبه ی آشنا

دو بيتي هاي من

اگر تنها ترین تنهاها شدم باز هم خدا  هست

 

اوست که جانشین تمام نداشته های من است...

 

 

پیمودن خود دشوارتر از پیمودن جاده هاست!!!!




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 18:10 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..

دو بيتي هاي من

اگر تنها ترین تنهاها شدم باز هم خدا  هست

 

اوست که جانشین تمام نداشته های من است...

 

 

پیمودن خود دشوارتر از پیمودن جاده هاست!!!!




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 18:10 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..

زمان خيلي كند است

براي كساني كه انتظار مي‌كشند

خيلي سريع براي كساني كه مي‌ترسند

خيلي طولاني براي كساني كه اندوهگين‌اند

خيلي كوتاه براي كساني كه شادند

ولي براي كساني كه عاشق‌اند

زمان جاودانگي است.




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 18:7 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..

bala



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 11:53 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..

دفعه اول تو کوچه ديدمش گفت داداشی ميای بازی کنيم؟بعده اينکه بازيمون تموم شد گفتی تو بهترين داداشه دنيایی،وقتی بزرگتر شدم به دانشگاه رفتم چشام همش اونو ميديد و ميخواستم از ته قلبم بگم عاشقشم دوسش دارم اما اون گفت تو بهترين دادشه دنيايی وقتی ازدواج کرد من ساقدوسش بودم بازم گفت تو بهترين دادشه دنيايی و وقتی مرد من زيره تابوتشو گرفتم مطمئن بودم اگه ميتونست حرف بزنه ميگفت تو بهترين دادشه دنيايی چند وقت بعدی وقتی دفتره خاطراتشو خوندم ديدم نوشته عاشقت بودم دوست داشتم اما ميترسيدم بگم برا همين ميگفتم تو بهترين دادشه دنيایی




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 21:3 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..

زندگي يک آرزوي دور نيست ؛
زندگي يک جست و جوي کور نيست
زيستن در پيله پروانه چيست ؟
زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست
گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛
هرچه ناپيدا صدايت ميزند
جنگل خاموش ميداند تو را
؛ با صدايي سبز ميخواند تو را
زير باران آتشي در جان توست؛
قمري تنها پي دستان توست
پيله پروانه از د نيا جداست؛
زندگي يک مقصد بي انتهاست
هيچ جايي انتهاي راه نيست؛
اين تمامش ماجراي زندگيست



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 21:0 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..

رفتنت را ديدم

تو به من خنديدي

آتش برق نگاهت دل من آتش زد

و مرا درپس يك بغض غريب

در ميان برهوتي تاريك

پشت يك خاطره سرد و تهي

با دلي سنگ

رهايم كردي

و تو بي آنكه نگاهي بكني

به دل خسته و آزرده من

رفتنت را ديدم

تا به آنجا كه نگاهم سو داشت

و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي

باورم نيست كه ديگر رفتي

اشک من بدرقه راهت باد




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 20:59 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..

يا ثار الله
ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 20:42 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..

اين گستره ي بي ستاره مجالي دهد،
مي خواهم بگويم : سلام!
اگر دلواپسي ِ آن همه ترانه ي بي تعبير مهلتي دهد،
مي خواهم از بي پناهي ِ پروانه ها برايت بگويم!
از كوچه هاي بي چراغ!
از اين حصار ِ هر ور ِ ديوار!
از اين ترانه ي تار...
مدتي بود كه دست و دلم به تدارك ِ ترانه نمي رفت!
كم كم اين حكايت ِ ديده و دل،
كه ورد ِ زبان ِ كوچه نشينان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
كه ديگر صداي تو را در سكوت ِ تنهايي نخواهم شنيد!
راستي در اين هفته هاي بي ترانه كجا بودي؟ستاره دل من
كجا بودي كه صداي من و اين دفتر ِ سفيد،
به گوشت نمي رسيد؟
تمام دامنه ي دريا را گشتم تا پيدايت كردم!
آخر اين رسم و روال ِ رفاقت است،
كه در نيمه راه ِ رؤيا رهايم كني؟
مي دانم!
تمام اهالي اين حوالي گهگاه عاشق مي شوند!
اما شمار ِ آنهايي كه عاشق مي مانند،
از انگشتان ِ دستم بيشتر نيست!
يكيشان همان شاعري كه گمان مي كرد،
در دوردست ِ دريا اميدي نيست!
مي ترسيدم - خداي نكرده ! -
آنقدر در غربت ِ گريه هايم بماني،
تا از سكوي سرودن ِ تصويرت سقوط كنم!
اما آمدي!
حالا دستهايت را به عنوان امانت به من بده!
اين دل ِ بي درمان را كه در شمار ِ عاشقان ِ‌هميشه مي گنجانم،
انگشتانم،
براي شمردنشان
كم مي آيد!




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 11:50 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..

راضـي ميشـي؟

 

اگه من داد بزنم همش بگم دوست دارم راضـي ميشـي؟

اگه من جار بزنـم همـه را با خبـر كنـم راضـي ميــشــي؟

اگه من ياغـي بشـم همــه درهـا رو بشكنم راضي ميشي؟

اگه من تـا آخـر قلبـت تـا نهايـت بــپـرم مخصوص شماستراضـي ميــشـي؟

اگه بـاز مـثـل قديـما دلــت را دســت بـيـارم راضـي ميشي؟

اگه ايـن بـازي عشقـــو از رقـيـبـم بـبـرم راضــي مـيشــي؟

مـن كـه گــفـتـم ديــگـــه بــي تــو زنــدگــيــم بـي مــعـني

اگـه اين معـني رو توي زندگيم حكش كنم راضـي ميشي؟

مــن كـه گـفـتم تــوي دلـم كـسي،ديگـه جاي تورو نميگيره

اگــه جاتـو تو دلــم تثـبـيــت كــنــم ، راضــــي مـــيشـــي؟

اگـــه من روزي تــو رو تــو خـــاطـــرات ، جــا بــــذارم

خودمو از دست اين زندگي هم خلاص كنم راضي ميشي؟

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 22:48 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..

راضـي ميشـي؟

 

اگه من داد بزنم همش بگم دوست دارم راضـي ميشـي؟

اگه من جار بزنـم همـه را با خبـر كنـم راضـي ميــشــي؟

اگه من ياغـي بشـم همــه درهـا رو بشكنم راضي ميشي؟

اگه من تـا آخـر قلبـت تـا نهايـت بــپـرم مخصوص شماستراضـي ميــشـي؟

اگه بـاز مـثـل قديـما دلــت را دســت بـيـارم راضـي ميشي؟

اگه ايـن بـازي عشقـــو از رقـيـبـم بـبـرم راضــي مـيشــي؟

مـن كـه گــفـتـم ديــگـــه بــي تــو زنــدگــيــم بـي مــعـني

اگـه اين معـني رو توي زندگيم حكش كنم راضـي ميشي؟

مــن كـه گـفـتم تــوي دلـم كـسي،ديگـه جاي تورو نميگيره

اگــه جاتـو تو دلــم تثـبـيــت كــنــم ، راضــــي مـــيشـــي؟

اگـــه من روزي تــو رو تــو خـــاطـــرات ، جــا بــــذارم

خودمو از دست اين زندگي هم خلاص كنم راضي ميشي؟

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 22:48 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..

 دلم به وسعت چشم هاي عاشقت تنگ است
ولي خطوط فاصله چقدر پررنگ است
تمام غصه من بي کسي و تنهايي ست
ولي اميد رسيدن چقدر کمرنگ است
دگر نخواهم ديد آن چشم هاي زيبا را
دلم براي نگاهت چقدر دلتنگ است




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 22:42 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..

من آن موجم كه آرامش ندارم

به آساني سر سازش ندارم

هميشه در گريز و در گذارم

نمي مانم به يك جا بي قرار

سفر يعني من و گستاخي من

هميشه رفتن و هرگز نماندن

هزاران ساحل و ناديده ديدن

به پرسش هاي بي پاسخ رسيدن

من از تبار دريا از نسل چشمه سارم

رها تر از رهايي حصار بي حصارم

ساحل حصار من نيست

پايان كار من نيست

همدرد و يار من نيست

كسي كه يار من نيست

در انتظار من نيست

صداي زنده بودن در خروشم

به ساحل چون مي آيم خموشم

به هنگامي كه دنيا فكر ما نيست

براي مرگ هم در خانه جا نيست

اگر خاموش بنشينم روا نيست

دل از دريا بريدن كار ما نيست

 

 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 22:36 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..

nazi



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 22:20 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..

nazسلام عزیزم

امیدوارم که به دستت رسیده باشه

اگه زشتم به بزرگواری خودت ببخش

اگه زشتم به عرفان رفتم




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 22:11 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..

in the name of god

love is like a flower which blossoms whit trust

عشق گلی است که در زمین اعتماد می رویید

love is afraid of losing you

عشق یعنی ترس از دست دادن تو

لحظات شادی خدا را ستایش کن                  

لحظات سختی خدا را جستجو کن

 لحظات آرامش خدا را مناجات کن

لحظات درد آور به خدا اعتماد کن

اما در تمام لحظات خدا را شکر کن




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 15:11 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..

تو سپيده صبح من غروب شبم
تو به صافي آب من پر پيچ وخم
تو شراب كهن من سبو كه شكست
تو اميد مني واسه عمري كه رفت
تو بزرگ و قشنگ مثل قله كوه
من مثل اين سايه وتويي مثل طلوع
تويي اولين من تو عشق آخرين من
تويي تنها خاطره از روزهاي شيرين من
چقدر بي قرارم برگرد
ديگه طاقت ندارم برگرد
از بغض تو صدام بدون
كه من گرفتارم برگرد




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 20:22 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..





Powered by WebGozar