دو بيتي هاي من
اگر تنها ترین تنهاها شدم باز هم خدا هست
اوست که جانشین تمام نداشته های من است...
پیمودن خود دشوارتر از پیمودن جاده هاست!!!!
دو بيتي هاي من
اگر تنها ترین تنهاها شدم باز هم خدا هست
اوست که جانشین تمام نداشته های من است...
پیمودن خود دشوارتر از پیمودن جاده هاست!!!!
زمان خيلي كند است
براي كساني كه انتظار ميكشند
خيلي سريع براي كساني كه ميترسند
خيلي طولاني براي كساني كه اندوهگيناند
خيلي كوتاه براي كساني كه شادند
ولي براي كساني كه عاشقاند
زمان جاودانگي است.

دفعه اول تو کوچه ديدمش گفت داداشی ميای بازی کنيم؟بعده اينکه بازيمون تموم شد گفتی تو بهترين داداشه دنيایی،وقتی بزرگتر شدم به دانشگاه رفتم چشام همش اونو ميديد و ميخواستم از ته قلبم بگم عاشقشم دوسش دارم اما اون گفت تو بهترين دادشه دنيايی وقتی ازدواج کرد من ساقدوسش بودم بازم گفت تو بهترين دادشه دنيايی و وقتی مرد من زيره تابوتشو گرفتم مطمئن بودم اگه ميتونست حرف بزنه ميگفت تو بهترين دادشه دنيايی چند وقت بعدی وقتی دفتره خاطراتشو خوندم ديدم نوشته عاشقت بودم دوست داشتم اما ميترسيدم بگم برا همين ميگفتم تو بهترين دادشه دنيایی
رفتنت را ديدم
تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا درپس يك بغض غريب
در ميان برهوتي تاريك
پشت يك خاطره سرد و تهي
با دلي سنگ
رهايم كردي
و تو بي آنكه نگاهي بكني
به دل خسته و آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا كه نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست كه ديگر رفتي
اشک من بدرقه راهت باد
اين گستره ي بي ستاره مجالي دهد،
مي خواهم بگويم : سلام!
اگر دلواپسي ِ آن همه ترانه ي بي تعبير مهلتي دهد،
مي خواهم از بي پناهي ِ پروانه ها برايت بگويم!
از كوچه هاي بي چراغ!
از اين حصار ِ هر ور ِ ديوار!
از اين ترانه ي تار...
مدتي بود كه دست و دلم به تدارك ِ ترانه نمي رفت!
كم كم اين حكايت ِ ديده و دل،
كه ورد ِ زبان ِ كوچه نشينان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
كه ديگر صداي تو را در سكوت ِ تنهايي نخواهم شنيد!
راستي در اين هفته هاي بي ترانه كجا بودي؟
كجا بودي كه صداي من و اين دفتر ِ سفيد،
به گوشت نمي رسيد؟
تمام دامنه ي دريا را گشتم تا پيدايت كردم!
آخر اين رسم و روال ِ رفاقت است،
كه در نيمه راه ِ رؤيا رهايم كني؟
مي دانم!
تمام اهالي اين حوالي گهگاه عاشق مي شوند!
اما شمار ِ آنهايي كه عاشق مي مانند،
از انگشتان ِ دستم بيشتر نيست!
يكيشان همان شاعري كه گمان مي كرد،
در دوردست ِ دريا اميدي نيست!
مي ترسيدم - خداي نكرده ! -
آنقدر در غربت ِ گريه هايم بماني،
تا از سكوي سرودن ِ تصويرت سقوط كنم!
اما آمدي!
حالا دستهايت را به عنوان امانت به من بده!
اين دل ِ بي درمان را كه در شمار ِ عاشقان ِهميشه مي گنجانم،
انگشتانم،
براي شمردنشان
كم مي آيد!
راضـي ميشـي؟
اگه من داد بزنم همش بگم دوست دارم راضـي ميشـي؟
اگه من جار بزنـم همـه را با خبـر كنـم راضـي ميــشــي؟
اگه من ياغـي بشـم همــه درهـا رو بشكنم راضي ميشي؟
اگه من تـا آخـر قلبـت تـا نهايـت بــپـرم راضـي ميــشـي؟
اگه بـاز مـثـل قديـما دلــت را دســت بـيـارم راضـي ميشي؟
اگه ايـن بـازي عشقـــو از رقـيـبـم بـبـرم راضــي مـيشــي؟
مـن كـه گــفـتـم ديــگـــه بــي تــو زنــدگــيــم بـي مــعـني
اگـه اين معـني رو توي زندگيم حكش كنم راضـي ميشي؟
مــن كـه گـفـتم تــوي دلـم كـسي،ديگـه جاي تورو نميگيره
اگــه جاتـو تو دلــم تثـبـيــت كــنــم ، راضــــي مـــيشـــي؟
اگـــه من روزي تــو رو تــو خـــاطـــرات ، جــا بــــذارم
خودمو از دست اين زندگي هم خلاص كنم راضي ميشي؟
راضـي ميشـي؟
اگه من داد بزنم همش بگم دوست دارم راضـي ميشـي؟
اگه من جار بزنـم همـه را با خبـر كنـم راضـي ميــشــي؟
اگه من ياغـي بشـم همــه درهـا رو بشكنم راضي ميشي؟
اگه من تـا آخـر قلبـت تـا نهايـت بــپـرم راضـي ميــشـي؟
اگه بـاز مـثـل قديـما دلــت را دســت بـيـارم راضـي ميشي؟
اگه ايـن بـازي عشقـــو از رقـيـبـم بـبـرم راضــي مـيشــي؟
مـن كـه گــفـتـم ديــگـــه بــي تــو زنــدگــيــم بـي مــعـني
اگـه اين معـني رو توي زندگيم حكش كنم راضـي ميشي؟
مــن كـه گـفـتم تــوي دلـم كـسي،ديگـه جاي تورو نميگيره
اگــه جاتـو تو دلــم تثـبـيــت كــنــم ، راضــــي مـــيشـــي؟
اگـــه من روزي تــو رو تــو خـــاطـــرات ، جــا بــــذارم
خودمو از دست اين زندگي هم خلاص كنم راضي ميشي؟
دلم به وسعت چشم هاي عاشقت تنگ است
ولي خطوط فاصله چقدر پررنگ است
تمام غصه من بي کسي و تنهايي ست
ولي اميد رسيدن چقدر کمرنگ است
دگر نخواهم ديد آن چشم هاي زيبا را
دلم براي نگاهت چقدر دلتنگ است
من آن موجم كه آرامش ندارم
به آساني سر سازش ندارم
هميشه در گريز و در گذارم
نمي مانم به يك جا بي قرار
سفر يعني من و گستاخي من
هميشه رفتن و هرگز نماندن
هزاران ساحل و ناديده ديدن
به پرسش هاي بي پاسخ رسيدن
من از تبار دريا از نسل چشمه سارم
رها تر از رهايي حصار بي حصارم
ساحل حصار من نيست
پايان كار من نيست
همدرد و يار من نيست
كسي كه يار من نيست
در انتظار من نيست
صداي زنده بودن در خروشم
به ساحل چون مي آيم خموشم
به هنگامي كه دنيا فكر ما نيست
براي مرگ هم در خانه جا نيست
اگر خاموش بنشينم روا نيست
دل از دريا بريدن كار ما نيست

سلام عزیزم
امیدوارم که به دستت رسیده باشه
اگه زشتم به بزرگواری خودت ببخش
اگه زشتم به عرفان رفتم![]()
![]()
![]()
in the name of god
love is like a flower which blossoms whit trust
عشق گلی است که در زمین اعتماد می رویید
love is afraid of losing you
عشق یعنی ترس از دست دادن تو
لحظات شادی خدا را ستایش کن
لحظات سختی خدا را جستجو کن
لحظات آرامش خدا را مناجات کن
لحظات درد آور به خدا اعتماد کن
اما در تمام لحظات خدا را شکر کن
