





خسته ام
چشم هايم خسته است
ذهنم پر تشويش
قلبم پر درد
گوش هايم ديگر طاقت هيچ هياهويي ندارند
لحظه هاي بي رحم پي درپي هم مي گذرند
انتظاري تلخ
نه
انتظار شيرين است
چون پس از پايانش لحظه ي ديدار است
وقتي که صداي نفست در گوش من طنين انداز است
انتظارم ديگر رو به پايان است
با بودن تو
ذهنم پر از آرامش
قلبم مملو از عشق
چشم هايم پر شور
اما
لحظه هاي بي رحم تند و تند از پي هم مي گذرند
وصداي نفست را از من باز پس مي گيرند
باز هم
قلبم پر درد
ذهنم پر تشويش
چشم
غروب پاييز بود و منم مست دلتنگي ام . نم نمك قدمي مي زدم و بي هدف در كوچه پس كوچه هاي بي قراري مي رفتم به يه نا كجا آبادي . داشتم با زندگي دست و پنجه نرم مي كردم . آره داشتم كم آوردنمو ديگه باور مي كردم . خسته و تنها مي رفتم فقط به دور دست خيره شده بودم . يه تك درختي روي يه بلندي يه طورايي منو جذب خودش كرد . رفتم كنارش و ديدم اي دل غافل اين كه از من حالش بدتره . برگاي رنگ و وارنگش ريخته بودن رو زمين . بهش گفتم تو هم مثل خودمي ، هيچ كس رو نداري ، همه تنهات گذاشتن تو هم نااميدي مثل خودم ، همه چيز رو از دست دادي ، دلت به چي خوشه وقتي يه برگم نداري . نا اميدتر راه افتادم تا برم . چند قدمي نرفته بودم كه خيال كردم يكي داره صدام مي كنه . برگشتم و ديدم يه پرنده رو شاخه هاي خشك اين درخته داره لونه مي سازه . يهو جا خوردم ، يه حسي پيدا كردم ، حس بودن ، حس خواستن . اين درخت خشكيده پناه يه پرنده شده ، همدم و همسايه پرنده . احساس كردم وجدانم مي خواد حرف بزنه . بهم گفت اين درخت رو ببين به اميد بهار سال آينده كه دوباره شكوفه بده توي پاييز دلش خوشه كه يه پرنده همدمشه و تونسته يه كاري انجام بده .
اما تو چي ؟ تو چطور به خودت اميد دادي ؟ تو پناه كي شدي تو اوج بي پناهي ؟ بس كن ديگه ............
دلم به حال خودم سوخت كه تا حالا هيچ كاري واسه دل و وجدانم نكردم . آره دوستاني كه دارين حرفامو مي خوني من بهش رسيدم به هموني كه بايد خيلي سالها پيش مي رسيدم . تو هم مي توني ، فقط بخواه از من كه كمتر نيستي ، بيا واسه يك بارم كه شده به خاطر وجدانت يه كار خوب كن . اگه كسي دلت و شكست تو دلداري كن . اگه كسي بهت نارو زد تو محبت كن . آره عزيز دل نذار وجدانت مثه من بخوابه ديگه زياد وقت نداري ها . فقط اينو بدون كه خدا دوستت داره و يه روزي ، يه كسي ، يه چيزي ، يه جايي ، يه جوري ، صبر داشته باش ، صبر داشته باش .
متشكرم از خانم هدي نصرتي !!

Sparkling grey
Through my own veins
Any more than a whisper
Any sudden movement of my heart
And I know, I know I'll have to watch them pass away
Just get through this day
Give up your way, you could be anything,
Give up my way,
and lose myself,
not today
That's too much guilt to pay
Sickened in the sun
You dare tell me you love me
But you held me down and screamed you wanted me to die
Honey you know, you know I'd never hurt you that way
You're just so pretty in your pain
Give up my way, and I could be anything
I'll make my own way
Without your senseless hate....hate...hate.....hate
So run, run, run
And hate me, if it feels good
I can't hear your screams anymore
You lied to me
But I'm older now
And I'm not buying baby
Demanding my response
Don't bother breaking the door down
I found my way out
And you'll never hurt me again
شهادت امام جعفر صادق بر همه ایرانیان تسلیت باد
ببخشش
و من ميبينمش
استاده آن سوتر
بغل بگشوده من را سوي خود مي خواند ، اما
واي از اين بغضي كه در سينه ست
نگاهم مي كند
مي خواندم
من در سكوتي سرد مي مانم
برايش پاسخي؟؟هرگز
غروري كور فرمان مي دهد ، خاموش
و اينك يك سلام و دست مهري تا كه بفشا رد
دو دست خالي من را
و دستانم ، كه انگشتان تنهاي مرا در خويش، مي كاود
نگاهش مي دود تا پشت چشمانم
دو پلك بسته ام راه نگاهش را ، چه بي رحمانه مي بندد
نگاه مهربانش پشت پلكه بسته ام ، در ميزند ، اما
نبايد چشم بگشايم
كه مي تر سم ، بلرزد قلب من
فرمان مي دهد ، آغوش بگشايم
دوباره باز ، مي خواند مرا
و مي خواهد كه پيوندي زنم من
اين طناب الفت ديرينه را اكنون
درون سينه ام غوغاست
دلم مي خواهد آغوش محبت را به رويش ، باز بگشايم
ببخشم ، تا رها كردم من از دردي
كه هر لحظه مرا رنجور مي سازد
دلم پر مي كشد تا او
دوباره ، حس تاريكي مرا فرياد مي آرد
ولي نه
او دلت را سخت آزرده ست
چه بايد كرد ؟
خدا مي بخشد ، اما من نمي بخشم !!!؟؟
با كه اين را مي توانم گفت
دلم مي خواست من را او بخواند
تا بگويم دوستش دارم
بگويم ، من دعا كردم بيايد بار ديگر
تا ببخشد او ، ببخشم من
تا شروع ديگري باشد
ولي اكنون كه او برگشته ، مي خواند مرا
اينك ، كلام مهرباني بر زبان من ، نمي آيد
دلم مي خواهد او باور كند ، ديگر برايم نيست
اما هست
و مي ترسم كه از چشمانم ، اين را او بفهمد
چشم مي بندم
نگاهش باز مي كوبد ، به پشت پلك اي بسته ام
اما ، نبايد چشم بگشايم
دلم مي خواهد او باور كند بغض مرا ديگر
و او بايد بفهمد ، خاطرم را سخت آزرده ست
و نور روشني ، در من به نجوا باز مي گويد
ولي آخر تو هم اي خوب ، بد كردي
و او را هم ، تو آزردي
نمي دانم
ولي حالا كه او بخشيده
بايد او بفهمد ، من نمي بخشم
كه من اين هديه را ، آسان نخواهم داد
جدالي در درونم مي كند غوغا
ميان اين دو من
آيا كدامين من ، در اين پيكار خواهد برد ؟
چه مي شد من رها مي گشتم از اين كينه جانسوز
و مي بخشيدم او را
نه
خودم را
كه بيش از او ، خودم در رنج خواهم بود
كه تلخي نبخشيدن
به كام لحظه هايم ، زهر مي ريزد
و مي ميراند اين اوقات زيبا را
......
واي صد افسوس
گذشت يك فرصت ديگر
و آن لبخند پر مهرش ، چه نا بشكفته ، مي خشكد
ز پشت شرده اشكم ، كنون من رفتنش را باز مي بينم
خدايا
كاش يك بار دگر ، من را بخواند او
و آغوش محبت را به رويم ، باز بگشايد
سلام و دست و لبخندي
تا كه شايد من ......
آه از اين بازي نا زيباي بي فرجام
ميان بودن و نابودن يك فرصت ديگر
ببخشم يا نبخشم ، مسا له اين است !!!!

عشق مانند هوا همه جا جاریست
تو نفس هایت را قدری جانانه بکش
برای تو مینویسم
برای جوانه هایت
برای قامت نازک خیال
برای اندیشه هایت
و برای عشق که در سینه تو میروید
برای تو مینویسم
برای چشم های روشنت
برای جهانی که از نگاه تو میشکفد
و فردا که به نام تو
از افق بر می آید
زخمه های باد
بر تارهای این چگور زمستانی
و آوازی موهوم
در شبستان های خاطره
و این ،نه که افسانه خواب
سرود بیدار باشی است
در گوش رویای تو
من برای توست که مینویسم
برای تو

بیش از اینها آه!
آری
بیش از اینها آه!
میتوان خاموش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان
ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ بر قالی
در خطوطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید ودید
در میان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترک می گوید
می توان بر جای باقی ماند در کنار پرده
اما کور! کر !
میتوان فریاد زد
با صدائی سخت
کاذب! سخت! بیگانه!
"دوست دارم"
می توان در بازوان چیره یک مرد
ماده ای زیبا و سالم بود
می توان در بستر یک مست
یک دیوانه یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان تنها به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی
بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده
آری با پنج یا شش حرف
می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده
در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای
ناچیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجد پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر
در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم ترا
در پیله قهرش
دکمه بیرنگ
کفش کهنه ای پنداشت
میتوان چون آب در گودال خود خشکید
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
می توان در قاب خالی مانده یک روز
نقش یک محکوم
یا مغلوب یا مصلوب را آویخت
می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند
می توان با نقشهای پوچ تر آمیخت
می توان همچون عروسکهای کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لا بلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه دستی
بی سبب فریاد کشید
و گفت :
" آه من بسیار خوشبختم"

تو از اهالی دریا ، من از اهالی رود
میان ما و شما یک قبیله فاصله بود
دل بهاری مان بعد یک سلام قشنگ
به هم گره زده شد صادقانه خیلی زود
نگاهمان صمیمی ، صداقت و لبخند
به هرم آتش عشق دوباره مان افزود
بیا به حرمت این لحظه ها قسم بخوریم
که راه عاطفه را باز می توان پیمود
ز یادمان نرود لحظه های خاطره ساز
که باز می رسد آواز لحظه بدرود !
یار باش
مثل ساحل برای دریا
پناهگاه باش
مثل دریا برای ماهی
آشنا باش
مثل ماهی برای صدف
محافظ باش
مثل صدف برای مروارید !
ارواح خوشبخت در این عالم آنهایی اند که ستونهایی از مهر و عشق و تفاهم و درک و وابستگی عاطفی و کشش روحی مبنای رابطه شان است و در انتها وصل جسم به عنوان سقف آن بنا می شود . غیر از آن و اگر از سقف بخواهی شروع کنی به جز سرگشتگی و دلزدگی و گمراهی ، که آدمها را به بیراهه می اندازد و خسته و افسرده ، حیران و درمانده به حال خودشان می گذارد ، حاصلی ندارد !
ستاره می خندد
حتی در تاریکی
و عجیب است
تو در روشنایی ها
گاهی گریه می کنی !
ستاره می خندد
چون در تاریکی روشن است
و تو گریه می کنی
چون در روشنایی ها تاریکی !
یک نفر ...
یک جایی ...
تمام رؤیاهایش لبخند توست
و زمانی که به تو فکر می کند
احساس می کند که زندگی واقعا با ارزش است
پس هرگاه احساس تنهایی کردی
این حقیقت را به خاطر داشته باش که ،
یک نفر ...
یک جایی ...
در حال فکر کردن به توست !
امشب عصایی به قلب شکسته ام بدهید تا باز بتابد
ووجود پرپرم رابه زندگی عادت بدهد
امشب دست قلبم را بگیرید تا برخیزد وعشق را از دور دستها
برایم به ارمغان بیاورد
امشب کنار قلبم بنشینید
ونصیحتش کنید تا دست از سکوت بردارد
سکوتی که همچون مهری بر قلبم چسبیده است
وان مهر وجود وصله خورده ام را می سوزاند
نگاهت غریبه شده با من
حرف های خودت برای خودت بیگانه شد
کی بود می گفت چشمای تو رو با دنیا عوض نمی کنم؟
کی بود می گفت مطمئن باش که قبل از تو می میرم چو نمی تونم اون لحظه رو تصور کنم
کی بود همش از عشق پاک و صداقتش حرف می زد ...
و حتی نمی خواست لحظه ای به کسی غیر از من فکر کنه ؟
کی سخن از زهد و توبه می کرد و همش نگران نماز اول وقتش بود که مبادا قضا بشه
(ولی خوش به حال آنهایی که ریاکار نیستند و نماز آنها فقط ظاهری نیست آیا هنوز بی ریا هست؟)
کی بود منو با ایمانش آروم می کرد و می گفت :غصه نخور ...خدا بزرگه!!
چقدر راحت اعتقاداتت رو زیر پا گذاشتی !
چه ساده منو در هضم این جمله بی باکانه رها کردی:
"آدمها همیشه عوض می شوند...هیچ چیزی همیشگی نیست"
دوست داشتن رو در یک میل زود گذر جسمانی خلاصه کردی
لذت زندگی رو فقط در عیش و نوش ظاهری چشیدی
هیچ وقت فکر نکردی ...
حتی تماشای طلوع خورشید در یک صبح دل انگیز می تونه تو رو تا اوج لذت ببره
حسرت لحظات و احساسات و صداقتی رو که برای تو گذاشتم نمی خورم
حتی ارزش حسرت رو هم نداری!!!
یادته می گفتی همیشه دوست دارم با تمام وجود
چی می شد صبح که از خواب پا می شدم چشمای تو رو می دیدم روبروم
بعد نفس تلخ و عمیقی می کشیدی و با حسرت آروزهات رو تکرار می کردی...یادته؟؟؟
یادته می گفتی برات جون می دم
اما از ترس جاده های لغزنده و خطرات احتمالی و خیالی خودت...
حتی حاضر نشدی چند ساعت از فکر جونت رها بشی و بیای پیش من !!!
یادمه همه بهم می گفتن دیگه بسه ..دیگه ارزش نداره براش گریه کنی ...تمومش کن
و من اعتقاد داشتم که درخت رابطه رو با ۲ -۳ تا میوه گندیده از ریشه قطع نکنم
اگه حتی میوه هاش هم بگنده اما
هنوز درخته ... سایه داره...و می تونه به نوعی دیگه زیبا باشه!
غافل از این که دیر فهمیدم رابطه ما حتی تخته پاره ای هم نبود
و چه احمقانه در جستجوی سایه بودم !!!
گفتنی زیاده ....اما فایده نداره
آدمها عوض می شوند....و واژه ها و اعتقادات معنای دیگه ای پیدا می کنند...
صداقت ...تبدیل میشه به حرفهایی برای دل خوش کردن لحظه ای
و نماز سر وقت ....یعنی تکلیفی اجباری و خسته کننده !!!و فقط لحظه ای و بعد هیچ خبری از نمازنیست
تا وقت اذان بعدی و .....ای کاش آدمها وقت به جای خواندن نماز به ذره ای از اون عمل می کردن
با تشکر از مدیر وبلاگ www.paeezane.blogfa.com که اجازه فرمودند که از این پست استفاده کنیم
گویند خدا همیشه با ماست
آزاد و زیبا باشید
آزادی شاید روئیایی است که برای دیدنش باید خوابید
آن هم عمیق
و باز آزادی
شاید بیداریست!!
که برای دیدنش باید از خواب پرید
آن هم هوشیار
اما این روزها گویا آزادی میان خواب و بیداری معنا می شود!!!!!!!!!
ره به کوچه سار دل نتوان سپرد که بی راهه ها دارد
و گاه چه زیباست این بی راهه ها
به زیبایی آشنایی با تو
چه می گویند راست رو
جاده پر پیچ و خمش زیباست
به زیبایی همان پیج خاطره ها
همانجا که یخبندان بی سرانجام نگاهم را
گرمای خورشید چشمانت آب کرد
گاه با خود می گویم
چه می گویند پس مستقیم حرکت کن!!!!!!
وقتی تو نیستی
خورشید تابناک
شاید دگر درخشش خود را
و کهکشان پیر گردش خود را
از یاد می برد
و هر گیاه
از رویش نباتی خود
بیگانه می شود
و آن پرنده ای
کز شاخه انار پریده
پرواز را هر چند پر گشوده
فراموش می کند
آن برگ زرد بید که با باد
تا سطح رود قصد سفر داشت
قانون جذب و جاذبه را در بسیط خاک
مخدوش می کند
آنگاه نیروی بس شگرف
مبهم
نامرئی
نور حیات را
در هر چه هست و نیست
خاموش می کند
وقتی تو با منی
گویی وجود من
سکر آفرین نگاه تو رانوش می کند
چشم تو آن شراب خلر شیراز است
که هر چه مرد را مدهوش می کند

در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغای قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را
برای این همه ناباور خیال پرست
به شب نشینی خرچنگای مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتد
به پای هرز علفهای باغ کال پرست
رسیده ام به کمالی که جز انا الحق نیست
کمال دار را برای من کمال پرست
هنوزم زنده ام و زنده بودنم خالی ست
به تنگ چشمی نامردم زوال پرست . . . .
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم
و انگشتانم را بر پوست کشیده ابر می کشم
چراغهای رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
عید فطر بر همه عزیزان مبارک