شب یلدا شب همه ایرانیان شب زنده شدن خورشید مبارک![]()
آواز عاشقانه ي ما در گلو شكست
حق با سكوت بود ، صدا در گلو شكست
ديگر دلم هواي سرودن نمي كند
تنها بهانه ي دل ما در گلو شكست
سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گريه هاي عقده گشا در گلو شكست
اي داد ، كس به داغ دل باغ ، دل نداد
اي واي ، هاي هاي عزا در گلو شكست
آن روزهاي خوب كه ديديم ، خواب بود
خواب پريد و خاطره ها در گلو شكست
((بادا)) مباد گشت و ((مبادا )) به باد رفت
((آيا)) ز ياد رفت و ((چرا)) در گلو شكست
فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند
نفرين وآفرين و دعا در گلو شكست
تا آمدم كه با تو خداحافظي كند
بغضم امان نداد و خدا .....در گلو شكست
يـــا رضــــا ! دلــــُم تنــــگ اومـــــده
مدتها بود كه يه ابر غليظ و آزار دهنده از خستگيهاي روزمره تمام وجودش رو در بر گرفته بود
ديگه داشت يواش يواش خودشو فراموش مي كرد
اون ابرا نمي ذاشتن تا حرارت آفتاب رو كه هيچوقت از تابيدن خسته نميشه، حس كنه!!……
به خيال خودش ؛ بي خيال همه چي روزگار مي گذروند
اما……..اما نمي دونست كه يكي هميشه مراقبشه تا يه روزي سَــرشو به سنگ بزنه…
گذشت و……گذشت و …………..گذشت
تا اينكه يه روز اومدن و بهش گفتن آماده شو همين روزا ميريم پابوس آقا!….
اولش غرولند كرد: الان چه وقت زيارته….كار دارم …نمي تونم بيام!!!!
امـــا………..اما باز نمي دونست كه اگه بخواي بري ولي اونا طالبت نباشن، راهت نمي دن!
اگه نخواي بري و اونا بخوانت ،كشون كشون مي بــَرَنت
خوابيد…………خوابيد…….خوابيد و خواب يه كبوتر و ديد!
انگاري اون كبوتر خودش بود …….آره ! خودِ خودش
چه آروم و رها از هر غمي پر مي كشيد تو صحن و سراي آقا……….وقتي خواست فرود بياد اثر ضربه هاي آروم پاهاش رو زمين حرم موندگار شد؛مـــثل يه يــــادگاري!
داخل حرم چه وسيع و دلباز بود
تمام غصه هاشو بيرون ريخت و رفت
رفت ………رفت……….رفت داخل حرم!
ديد يه گوشه اي چند تا آدم سر تا پا سبز پوش نشستن دور هم،حلقه وار!…..
فقط چهره يكيشونو ميديد….انگار يكي تو خواب بهش گفت :”اون قنبر غلام مولا عليست”………..بگو يـــــا عـــــــلــــــــي!!!!!
از خواب بيدار شد………بيدار شد از خواب …………از خواب غفلت!!….
احساس كرد يه عالمه خستگي مثل يه كوه پا گذاشته رو قلبشو دلش رو فشرده ميكنه!!
بارون اشك بعد از مدتها خشكسالي!! مهمون آسمون چشماش شد!
امام رضا طلبيده!
بايد بري……..بايد بري……………بايد رفت………….
آماده شد
دلتنگي عجيبي مثل يه بغض گلوگير مهمون ناخوندش شد!!
راه افتاد………راهي شد………….
توي حرم آقا ،خيلي احساس سنگيني مي كرد
نه حال زيارت داشت………. نه زيارتنامه
نه دعا……….نه نماز………
فقط يه گوشه مينشست و فكر ميكرد
خودشو لابلاي عاشقا قائم مي كرد تا بلكه از هـــُرم و حرارت عشقي كه توسينشون دارن يخ وجودش آب بشه!
واسه كبوتراي حرم دونه ميپاشيد تا بلكه دلش آروم بگيره
هي تو حرم ميگشت
انگاري دنبال يه گمشده بود
پس چرا پيداش نمي كرد………….
آقا پس چرا دلم آروم نميگيره…………..
روز آخر……..لحظه آخر ………..نگاه آخرش رو دوخت به گنبد طلاي آقا
شيشه مردمك چشماش شده بود پنجره يه غمكده كه ميشد يه دنيا دلتنگي رو از توش ترجمه كرد ……….پلك نميزد………
آقا! دارم ميرم…………هنوز سنگينم آقا………..
يهويي بدجوري دلش شكست
اگه از جنسش بودي صداي شكستنشو ميشنيدي……..
برق گنبد طلا رو ميتونستي از زلال چشماي خيسش ببيني !
چند تا كبوتر اومدن و رو آسمون بالاي سرش پرواز كردن
اونم كبوتر دلش رو پرداد به سمتشون………..قاطي بقيه كبوترا نشست رو گنبد
همه عين هم بودن ………عين هم ………همرنگ ……….سفيدِ سفيد
.يه غم مشترك داشتن……..
يكي از كبوترا يه رازي رو بهش گفت
گفت كه اونا هم يه روزي يه دل ِ خسته بودن
اسير و زندوني قفس ……يه قفس تنگ! كه حالا يادگاري موندن تو صحن و سراي حرم!
پر ميكشن و دنبال كبوتراي زندوني ميگردن ………….تا آزادشون كنن……..تا مهمونشون كنن!!………..تا نگهشون دارن كه يه وقت دوباره اسير نشن!!
آره!نگاه آخر كار خودشو كرد……….
تازه فهميد كه” تا دلش نشكنه كبوترا نمي تونن نگاهش رو ترجمه كنن!!!”…….
حالا اونم يه كبوتره!…….. كه هر وقت دلش ميگيره ميشينه رو گنبد طلاي آقا ! تا اگه صداي شكسته شدن قلبي رو شنيد بره و كبوتر زندوني رو آزاد كنه
هر سال روز تولدت را جشن بگير و اهميتي نده كه وارد چندمين بهار زندگي ات مي شوي .
Celebrate all your birthdays no matter how old you get .
بخش اعظم زندگي ات را به شادي و نشاط اختصاص بده تا به عصبانيت و اندوه .
Make laughter and joy a greater part of your life than anger and grief .
اگر میدانستم معنای عشق بی وفایی و دلشکستن است در همان
لحظه اول که دلم را به تو هدیه دادم آن را از تو پس میگرفتم
اگر میدانستم روزی از من سرد و خسته می شوی در همان لحظه
اول آشنایی مان قید تو را میزدم
من عشق را نمیخواستم من محبت و دوست داشتن را میخواستم
من وفا و ایثار را میخواستم
افسوس که دلم اسیر آن دل بی وفای توست و من نیز قربانی این بی وفاییت شده ام
دیگر صبر و حوصله ای ندارم که به انتظار روزهای روشن با هم بودنمان بنشینم
مرا رها کن،این دل شکسته ام نیز فدای آن بی محبتهایت
رهایم کن تا من نیز از این شکنجه گاه عشق آزاد شوم
و ای کاش میدانستم پایان عشق تلخ است ، ولی افسوس که
ساده بودم و اسیر احساسات دروغین عشق شدم
نمیدانستم عشق تنها یک قصه است و حقیقتی ندارد ، نمیدانستم
دیگر در این دنیا دلی نیست که یک ذره وفا داشته باشد ، اما اینک میدانم
لحظات تنهایی شیرینتر از لحظه های تلخ عاشقی است
تو از من سرد شده ای ، من از عشق
رهایم کن ای بی وفا ، بیش از این مرا شکنجه آن
دلخوشی هایت نده ، دل شکسته ام را از دلت بیرون بینداز
بگذار اینبار خرد خرد شود تا دیگر دلی برای عاشق شدن نداشته باشم
مرا رها کن تا به تنها آرزویم در این لحظات تلخ برسم
آری تنهای آرزویم آزادی از آن قلب بی وفایت است

میلاد سیمای زیبای هستی حضرت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا (ع) مبارکباد

ساعت ، بمان نرو
ديگر زمان زيادي نمانده است
بايد كمي ستاره ببينم در آسمان
بايد نهال خنده بكارم به روي لب
تا انتهاي خط
راهي نمانده است
تيك تاك عمر من
آه اي دقيقه هاي عجول و فراري ام
رخصت نمي دهيد ؟
بايد براي خنده بيابم بهانه اي
اي لحظه هاي عزيزم شما چرا
فرصت نمي دهيد ؟
بر من چه كارهاي زيادي كه مانده است
زين خيل آرزوي فراوان دور دست
نا گه چه دير شد
زين فرصتي كه نمي آيدم به دست
آخر كجا شدند
ايوان و چاي و حوض
و آن كودكي كه پر از خاطرات سبز
از دست رفته اند
ساعت تو رت به جان عقربه هايت ، بمان ، نرو
بايد كمي بنفشه بكارم كنار حوض
با چترهاي بسته ، بجويم سر شك ابر
آيينه ، خنده هاي من از ياد برده است
بايد دوباره بيابم نشان عشق
گويي كه سال هاست
من با كسي ، كه نه
گويي كه با خودم
من قهر بوده ام
ديگر لواشكي ، به دلم پر نمي كشد
قاشق زني ، به پشت پنجره ، قاشق نمي زند
بادبادكي به آسمان سپيدم نمي رود
ديگر دلم ، ز روي آتش گرمي نمي پرد
قلك شكستني ، مرا به ثروت بي حد نمي برد
اينك من و دقايقي كه پر از شايد و اگر
در انتظار چه ؟
خود نيز مانده ام
بي پرده با تو بگويم عزيز دل
يك شب چه كودكانه به خوابي سپيد و پاك
ناگه چنين بزرگ ، من از خواب جسته ام
در اين زمانه آدم بزرگ ها
من سخت گشته ام
گويي كسي ، شبانه ، كودكي ام را ربوده است
از آن همه اميد و خنده و احساس پاك و ناب
از لذت نشستن در حوض لحظه ها
چيزي نمانده است
بايد شروع كنم
حتي اگر به آخر خط هم رسيده ام
يك نقطه مي نهم
اينك منم
بر پا و استوار در آغاز خط نو
خوش خط تر از گذشته
آري منم ، كه دفتر عمرم نوشته ام
بد خط ، سياه ، خط خورده
كسي را گناه نيست
آه اي خداي من
از دفتر حياتي چند برگ عمر من
چند صفحه مانده است ؟
ديگر گلايه بس
بايد دو كاسه آب ، بريزم به پشت سر
بايد دوباره عاشقانه نفس را فرو برم
بايد كه بي بهانه بخوانم ترانه اي
تا هست دفتري
تا مانده برگ نو
بايد تمام ورق هاي رفته را
خط خورده يا سياه
ديگر ز ياد برد
ديگر مداد رنگ سياهي ، نمي خرم
يك جعبه آبرنگ
و آنگه مداد رنگي و نقاشي حيات
آبي آسمان
سرخي به گونه ها
زردي به آتش و سبزي به زندگي
اينك منم ، قلم به دست
خطاها لحظه ها
نقاش عمر خود
ساعت نماند و رفت
در اين دو روز عمر
پيروز آن كسي
كه در دفتر حيات
تكليف هر چه بود
اين مشق زندگي
زيبا نوشت و رفت

یک مرد بود که تنها بود .
یک زن بود که او هم تنها بود .
زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .
خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .
خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .
مرد سرش را پایین آورد .
مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .
خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .
مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .
خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا
کنی .
مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...
یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند
مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .
اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .
مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .
خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .
فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .
خدا خندید و زمین سبز شد .
خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .
فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .
خاک خوشبو شد .
پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .
فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .
مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک
گذاشت .
خدا شوق مرد را دید و خندید .
وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .
خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد .
گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .
روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .
زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم
میدویدند .
خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته
است که خیش نشود .
زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید
که به سوی آسمان بلند شده اند .
و پرنده هایی که ...
خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .


Never put yourself last .
هرگز خود را در درجه آخر اهميت قرار نده .
Burn the candle that has been in storage for the last two years .
اگر مي بيني شمعي چند سال است بلا استفاده مانده ، حتما آن را روشن كن .
Be zealous not jealous
مشتاق باش ، نه حسود .

