تبليغاتX
غریبه ی آشنا

گلاب گمشده

داب اتاقم کدر شده بود
 و من زمزمه خون را در رگهایم می شنیدم
 زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت
این تاریکی طرح وجودم را روشن می کرد
در باز شد و او با فانوسش به درون وزید
 زیبایی رها شده ای بود
و من دیده به راهش بودم
 رویای بی شکل زندگی ام بود
عطری در چشمم زمزمه کرد
 رگ هایم ازتپش افتاد
 همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد
 در شعله فانوسش سوخت
زمان در من نمی گذشت
 شور برهنه ای بودم
 او فانوسش را به فضا آویخت
مرا در روشن ها می جست
تار و پود اتاقم را پیمود
 و به من ره نیافت
نسیمی شعله فانوسش را نوشید
ئزشی گذشت
ئ من در طرحی جا می گرفتم
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم
پیدا برای که ؟
او دیگر نبود
ایا باروح تاریک اتاق آمیخت ؟
عطری در گرمی رگ هایم جا به جا می شد
 حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
 من چه بیهوده مکان را می کاوم
آنی گم شده بود

                                                                              سهراب سپهری


چه غريبانه است امشب !!!

 

چه شبي است امشب . . . . . . . . اي خدا نكند كه امشب او دل گرفته باشد ؛

 

چه روزگار غريبي است !! چه آدمهاي غريبي!! چه حكايتهاي غريبي !!

 

بعضي وقتها ، بعضي آدمها ، يه جايي . . . . يه جوري . . . . اينقدر به بقيه خوبي مي بخشند ؛

 

اينقدر به آدمهاي ديگه مهرباني و وفا و صميميت ميدن كه ديگه

 

هيچ جايي براي بديشون باقي نميمونه . . . .

 

خدايا . . . . اين چه روزگار غريبي است كه آدمها دوباره متولد ميشن ،

 

دوباره معني زندگي رو مي فهمن ، دوباره معني مهر و محبت رو مي فهمن  .

 

خدايا چرا واژه دل شكستن رو آفريدي ؟!!!

 

آخه مگه اين دل شكسته و ترك برداشته من چه قدر طاقت داره 

 

كه بخواد دل يه نفر ديگه رو بشكنه ؛ دلي كه خودم با دستام درستش كرده بودم ،

 

دلي كه خودم تكه هاشو پيدا كردم و به هم چسبوندم ،

 

بخواد دوباره اون تركا تازه بشن و دوباره از هم جدا بشن

 

 و دوباره اون دل از هم بپاشه

 

و انگار نه انگار از اول دلي بوده كه دل يه نفر رو شاد مي كرده

 

دلي كه هميشه به فكر رو به ياد يه نفر زنده بوده ،

 

دلي كه هميشه و هميشه به خاطرش غصه مي خورده وقتي غصه داشته ،

 

دلي كه مي خنديده وقتي شادي داشته . . . . . . . . .

خدايا از من نخواه . . . . . از من نخواه دلي كه با نفسهام درستش كردم

 

دلي كه دوباره متولد شدن را درش دميدم ، دلي كه به خاطرش همدرد و هم فكرش شدم ،

 

 دوباره اون دل ترك برداره و دوباره خودم اونو بشكنم .

 

 خدايا از من نخواه .  .  .  .  .  .خدايا از من نخواه .  .  .  .  .  .  .   

  

     مردن آن نيست كه در خاك سيه دفن شوم

 

مردن آن است كه از خاطر تو با همه خاطره ها محو شوم

 





لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 23:17 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..

شبی از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ،

تو را با لهجه گل هاي نيلوفر صدا كردم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم ،

پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس

تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد ، با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي

دلم حيران و سر گردان چشماني است رويايي

و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم

تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم

همين بود آخرين حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت

و نارنجي خورشيد

 وا كردم

نمي دانم چرا رفتي ؟

نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم

و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي

نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك بر داشت

و بهد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد

و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت

تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم جنس باران بود

و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد

 من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت

كسي حس كرد من بي تو هزاران باردر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد

كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

ومن با آن كه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد

هنوز آشفته چشمان زيباي توام

برگرد

ببين كه سر نوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت :

تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد

كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل

ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر

نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم .

 

مريم حيدرزاده

 

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 12:53 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..

فرا رسیدن تاسوعا و عاشورا حسینی و شهادت امام سجاد بر همه ایرانیان تسلیت باد

[ حسين بن علي از كنار بينواياني گذشت كه پارچه اي گسترده و در آن به خوردن پاره هاي نان خشك مشغول بودند. بينوايان گفتند:‌ بفرما اي فرزند رسول خدا ! امام بر آن سفره نشست و از آن پاره هاي نان تناول كرد و سپس اين آيه را تلاوت فرمود : « هر آينه خداوند خود بزرگ بينان را دوست ندارد . » سپس فرمود  : من دعوت شما را پذيرفتم . اينك شما هم دعوت مرا پذيرا باشيد ( و به سراي من )گفتند : پذيرا شديم اي فرزند رسول خدا سپس برخاستند و به سراي او فرود آمدند . امام حسين عليه السلام به كنيزك خود دستور داد كه با هر آنچه در خانه است از آنان پذيرايي كند. »

السلام علیک یا ابالفضل العباس

تا کرب و بلا باشد بی خانه نخواهم شد

تا نوکریت دارم بیکار نخواهم شد

من مست ابولفضلم هوشیار نخواهم شد

از خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 11:14 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..





Powered by WebGozar