زمان را ببين چه مغرورانه جلو مي رود ،
حتي براي يك لحظه هم مكث نمي كند ،
كاش مي شد كمي از غرور اين عقربه ها كم كرد .
كاش مي شد براي يكبار هم كه شده زمان را به عقب كشاند ........
باد را ببين چه بي رحمانه زو زو مي كشد ،
و چه طور دفتر خاطرات دل ما را ورق مي زند ........
و اصلا برايش مهم نيست كه شايد روزي برگه هاي اين دفتر پر پر بشود
و اون همه خاطره هاي خوب و شيرين را از بين ببرد .
ولي شب ..!!!
شب را ببين چطور پوست سياه و تيره خود را بر زمين پهن كرده
چطور با اون همه ظلمت و تاريكي ، تنهايي و بي كسي
آروم و ساكت بر روي زمين خوابيده ......
شب را با همه ي تاريكي و ظلمتش ، تنهايي و بي كسي اش دوست دارم ،
آنقدر با شب انس گرفته ام كه ديگر تنها نباشم
آنقدر با تنهايي هايش تنها شده ام كه ديگر چشمانم تر نشود
آنقدر با ستاره هاي پر نور و درخشانش هم صحبت شده ام
كه ديگر هيچ هراسي از ظلمت و تاريكي شب نداشته باشم .
هر شب به اميد ديدن ستاره هاي درخشان سر به بالين مي گزارم
و به دنبال اون ستاره پر نور خود مي گردم
تا شايد............
براي يك بار هم كه شده با ديدن اون ستاره پر نور و درخشان
چشمهايم را ببندم و به خواب برم ............
و من هر شب سر سوي آسمان بلند مي كنم
و از خدايِ تقدير و سرنوشت آرزوي شادي و سلامتي را براي او مي كنم ...
گلاب خوبم ، گلاب خوبم، گلاب خوبم ...
این چند وقتی که خیلی کم بودی میان دست های دیوانه من
نمیدانی من چه کشیده ام ...
عزیز دلم، به اندازه بزرگی دلم، دل تنگ نگاهتم...
دل تنگ شنیدن صدای مهربانت که همیشه
به یادم میآورد مهرومحبت وصمیمیت را ......
خدای بیکسیهای من و پنجره، خدای آسمان دلتنگی من و پاییز،
خدای کوچه های باران خورده خیس،
چند وقتی است که بد جوری دلم تنگ ندیدنت است...
گلاب من، عزیز من، دوست من، همه کس و کار من، دوستت دارم،
دلم میخواهد همین حالا بیایم اونجا و صدات کنم...
آی که چقدر بوی پاکی میدهی...
چقدر بوی بهار میدهی ...
بوی خوب میدهی...
دلم برایت تنگ شده، باور کن که من فقط تو را میخواهم
و همین گوشه دلم که تو در آن آشیانه داری را،
دیگر هیچ، دیگر هیچ، دیگر هیچ....

زندگي ، اميد ، شادي ، زيبايي ، عطر ياس ........
مرگ ، تنهايي ، غم ، شب ، گلاب !!!
شب ها از پي هم مي گزرند و من در پی حسرت يك ديدار !
شادماني ، خاطره ، صدايي آشنا ........
دلهره ، تشويش ، پريشاني ، غريبه اي آشنا .........
و زمان همچنان جاري است ......
و خاطره ها همچنان با نسيمي از باد ورق مي خورند .
شادماني و آن همه خاطره هاي زيبا
جاي خودشان را با كوله باري از غم و اندوه عوض مي كنند .
زيبايي كه همچون گل هاي بهاري بود
جاي خودشان را با سرماي سخت زمستان عوض مي كنند .
و زمان همچنان مي گذرد و خاطره ها ورق مي خورند ..........
اي كاش مي شد زمان را از حركت باز داشت
يا حتي كمي زمان را به عقب كشاند
تا ياد آور آن همه خاطره هاي خوب و به ياد ماندني شد ،
خاطره هاي خوب در كنار هم بودن ، به ياد هم بودن .......
اما همچنان زمان جاري است .........
و چشمان منتظر من در پی حسرت يك ديدار ......!!!!

سارا جون تولدت مبارک


تولدت مبارک
چو گلها سراپا نشاط و شوری ، تولّدت مبارک ، تولّدت مبارک
بهار امیدی ، همه سروری، تولّدت مبارک ، تولد
گل من ! چشمِ دلم از تو روشن! شکفتی زیباتر از گل به گلشن
نشستی ، چون لاله در باغ هستی ، تویی تو ، بهانه یِ هستیِِ من
دور ، از هر ، بلایِ ، خزانی بمانی ، با شور و نشاطِ جوانی بمانی
گل ، باشی ، که در جمعِ یاران نشینی ، در عالم ، به جز روی شادی نبینی
برای تولدت...
يك نفر هست
كه بي بهانه گريه مي كند
تا اشك هاش برسد بر گونه هاي خيس تو
اشك من
خيسي چشمانم
باران مي آيد ؟يانه، بغض فرو نخورده با تلنگر چشمان
هديه اي است تا باور كني يك نفر هست
كه هنوز شب هاش خواب همان ديروز ها را مي بيند
كه گوشه پارك روسريش را راه راه مي پوشيد
تا پيچيده نشود قسمت زندگيش
براي من
و لبخندش با گل هاي روسريش ست مي شود
كه گل و لبخند
و رنگ قرمز گونه هاش همان عروسك چشم آبي را به خاطرم بياورد
يك نفر هست
كه بي آسمان چشمان تو
هواي كدام سرزمين را نفس بكشد
و پرنده هاش بال سپيد خود را كجا
به نمايش انديشه ها بگذارند
همه شعر هام
با واژه هاي اسم تو نفس مي كشند
و انديشه
زبان خامي است كه با چشمان تو ...
تو
پخته ميشود
يك نفر هست...
...................................





بهار ، تابستان ، پاييز ، زمستان و باز هم بهار ..........
بهاري كه با شكوفه هاي بهاري ، با گل هاي خوشبوي رز ،
با عطر گل ياس........ همراه هست .
روزها از پي هم گذشتند و هنوز ساعت زمان را نشان مي دهد ،
زماني كه با رسيدنش يك بهار از عمر من مي گذرد ........
و من همچنان با خاطرات خوب در كنار هم بودن ،
به ياد هم بودن را سير مي كنم .......
و هنوز كه هنوز معناي واژه هاي
اميد ، زندگي ، شادماني را نفهميدم .
هنوز منظور سهراب را در جمله ي
" تا شقايق هست زندگي بايد كرد " را نفهميدم .
هنوز نتوانستم طمع تلخ جدايي و تنهايي را تحمل كنم
، هنوز نتوانستم بوي خوش عطر گل ياس را بفهمم ،
هنوز نتوانستم درياچه ي صورتم را خشك كنم ..............
نمي دانم .........نمي دانم پس كي اين همه رنج و عذاب و دوري تمام مي شود ،
پس كي دوباره نسيم اميد و زندگي
صورت برافروخته از غم و اشك من را نوازش مي كند ..............
اما اين را مي دانم كه با گذشت زمان ، روز به روز از خاطرات او محو مي شوم
و كم رنگ و كم رنگتر مي شوم و من .....
هر شب به اميد طلوع اميد و زندگي تازه چشم بر هم مي گزارم
و از صميم قلب آرزوي سلامتي و شادي را براي او مي كنم .....!!!!