تبليغاتX
غریبه ی آشنا

ولادت با سعادت مولی الموحدین , سرور جوانمردان , مولود کعبه , حضرت علی (ع) و روز

 

 پدر را پیشاپیش به همه تبریک می گوییم !!

نه اين که حوصله ای نيست ،بی تو دلگيرم

اگر ز دلهره،ترديد و عاشقی سيرم

تمام شهر پر است از هجوم شايعه ها

عجيب شايعه ای اين که بی تو می ميرم

کتاب زندگی من پر است از نام گلاب

نخواه تا که بخوانم تو را به تصويرم

در ازدحام خيابان تو گم شدی و هنوز

در ايستگاه همين لحظه ها به زنجيرم

تو رفتی و چمدانت دوباره جا مانده

خدا کند که بيايی وگر نه می ميرم

 

 

 

کاش می توانستم

در سکوت شب

بر ورق سياه آسمان

با قلم روشن مهتاب

از تو بنويسم

تا همه ی جهان بدانند

(( دوستت دارم ))

هر بار گفتن دوستت دارم را با هيچ چيزی عوض نمی کنم.

در دنيايی که

هيچ چيزی بالا تر از دوست داشتنت نيست

و نخواهد بود

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 22:4 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..

 

ولادت با سعادت دخت پیامبرفاطمه زهرا (س) و روز مادر را به

 

همه تبریک می گوییم . 

 

  

روز اول پیش خود گفتم

 

دیگرش هرگز نخواهم دید

 

روز دوم باز می گفتم

 

لیک با اندوه و با تردید

 

 

روز سوم هم گذشت اما

 

بر سر پیمان خود بودم

 

ظلمت زندان مرا می کشت

 

باز زندانبان خود بودم

 

 

آن منٍ دیوانه ی عاصی

 

در درونم های هو می کرد

 

مشت بر دیوارها می کوفت

 

روزنی را جستجو می کرد

 

 

در درونم راه می پیمود

 

همچو روحی در شبستانی

 

بر درونم سایه می افکند

 

همچو ابری بر بیابانی

 

 

می شنیدم نیمه شب در خواب

 

های های گریه هایش را

 

در صدایم گوش می کردم

 

درد سیال صدایش را

 

 

شرمگین می خواندمش بر خویش

 

از چه رو بیهوده گریانی

 

در میان گریه می نالید

 

دوستش دارم , نمی دانی

 

 

بانگ او آن بانگ لرزان بود

 

کز جهان دور بر می خواست

 

لیک در من تا که می پیچید

 

مرده ای از گور برمی خواست

 

 

 مرده ای کز پیکرش می ریخت

 

عطر شورانگیز شب بوها

 

قلب من در سینه می لرزید

 

مثل قلب بچه آهوها

 

 

در سیاهی پیش می آمد

 

جسمش از ذرات ظلمت بود

 

چون به من نزدیکتر می شد

 

ورطه ی تاریک لذت بود

 

 

می نشستم خسته در بستر

 

خیره در چشمان رویاها

 

زورق اندیشه ام , آرام

 

می گذشت از مرز دنیاها

 

 

باز تصویر غبار آلود

 

زان شب کوچک , شب میعاد

 

زان اطاق ساکت سرشار

 

از سعادت های بی بنیاد

 

 

در سیاهی دستهای من

 

می شکفت از حس دستانش

 

شکل سرگردانی من بود

 

بوی غم می داد چشمانش

 

 

ریشه هامان در سیاهی ها

 

قلب هامان , میوه های نور

 

یکدگر را سیر می کردیم

 

با بهار باغهای دور

 

 

می نشستم خسته در بستر

 

خیره در چشمان رویاها

 

زورق اندیشه ام , آرام

 

می گذشت از مرز دنیاها

 

روزها رفتند و من دیگر

 

خود نمی دانم کدامینم

 

آن منٍ سر سخت مغرورم

 

یا من مغلوب دیرینم ؟

 

 

بگذرم گر از سر پیمان

 

می کشد این غم دگر بارم

 

می نشینم شاید او آید

 

عاقبت روزی به دیدارم

 

 

فروغ فرخزاد

 

  

 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 15:4 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..

 

 

گریه کن هر چی می تونی

 

باثه غریبی من

 

لحظه آخر عمر

 

دیگه جون در اومده از تن

 

باورت می شه یه روزی

 

پر بگیرم از کنارت

 

تا بشم فصل زمستون

 

بجای فصل بهارت

 

روزی فکر می کردی تو خواب

 

ببینی منو دوباره

 

پر کنم تو اتاقت

 

نرگس و یاس و شقایق

 

روزهای خوش من و تو

 

دیدی زود آمدو رفتش

 

هر چی کردم بره از یاد

 

ولی از یاد نرفتش

 

یه شب یادمه گفتی

 

ماه رو از چشات می گیرم

 

گفتی آروم تو گوشم

 

زودتر از تو من می میرم

 

گفتم این ماه دو چشمات

 

دیگه نور نمی ده شبها

 

دیگه وقتشه بمیرم

 

سر بیاد غصه و غمها

 

دیدمت گریه می کردی

 

دست زدم دیدم چه سردی

 

گفتمت گریه نکن

 

تو همیشه همون قلب منی

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 21:48 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..





Powered by WebGozar