
میلاد مسعود امام حقیقت و آخرین فرمانروای عدالت
و پشتیبان همه مظلومان بر ایرانیان مبارک
مي داني ، اين روزها چندين بار نامت را زير لب زمزمه مي كنم
اين روز ها ، از دوري ات بي قرارم
بگذار عاشقانه تر بگويم :
اين روزها ، تمام وجودم در يك حرف كوچك " تو " خلاصه شده
اين روزها ، آرزو مي كنم :
اي كاش در كوچه هاي كودكي مي ماندم
اي كاش سايه ها از ذهنم رخت بر مي بستند
و اي كاش مي توانستم سكوت غم انگيز صحراي دلم را بشكنم
غوطه ور در اين افكار ، ناگاه به خود مي آيم :
همه رفته اند ، و من تنها مانده ام
بهت زده و حيران ، در وسط اتاق مي ايستم
چه سكوت غمباري !
پارچه هاي سياه روي ديوارها و گل هاي خشك و پژمرده
خبر از فصل جدايي و نيستي مي دهد .
آه ، ديگر آفتابي نيست كه هر صبح با طلوع خود ، مرا بيدار كند
ديگر كسي نيست تا گرد و غبار دل ابري ام را ، پاك كند
ديگر كسي نيست تا مرا با نگاهش ،بدرقه كند
...
و من دوباره به خود مي آيم :
تو ديگر نيستي
و من ، امروز ، بي تو ، گمشده اي در كوچه پس كوچه هاي عمرم
امروز ديگر به تنهايي خو گرفته ام و جزيي از وجودم شده
و ديگر رمقي براي رفتن به انتهاي سفر ندارم .
و امروز من به ياد آن روزها ، و در حسرت ديدارت ، مي گريم
و آرزو مي كنم :
